آسمان من

واسه عشقم

نیمه شب آواره و بی حس و حال٬ در سرم سودای جامی بی زوال

پرسه ایی اغاز کردیم در خیال٬ دل بیاد آورد ایام وصال

از جدایی یک دو ماهی می گذشت٬ یک دوماه از عمر رفت و برنگشت

دل بیاد آورد اول بار را٬ خاطرات اولین دیدار را

آن نظر بازی آن اصرار را٬ آن دو چشم مست آهو وار را


همچو رازی مبهم و سر بسته بود٬ چون من از تکرار او هم خسته بود

آمد و هم آشیان شد با من او٬ هم نشین و هم زبان شد با من او

خسته جان بودم که جان شد با من او٬ ناتوان بود و توان شد با من او

دامنش شد خوابگاه خستگی٬ این چنین آغاز شد دلبستگی

وای از آن شب زنده داری تا سحر٬ وای از آن عمری که با او شد به سر

مست او بودم ز دنیا بی خبر٬ دم به دم این عشق می شد بیشتر

آمد و در خلوتم دم ساز شد٬ گفتگوها بین ما آغاز شد

گفتمش ......

گفتمش در عشق پا برجاست دل٬ گر گشایی چشم دل زیباست دل

گر تو ذورق وان شوی دریاست دل٬ بی تو شام بی فرداست دل

دل ز عشق روی تو حیران شده٬ در پی عشق تو سرگردان شده

گفت .........

گفت در عشقت وفادارم بدان٬ من تو را بس دوست میدارم بدان

شوق وصلت را به سر دارم بدان٬ چون تویی مخمور خمارم بدان

با تو شادی می شود غم های من٬ با تو زیبا می شود فردای من

گفتمش عشقت به دل افزون شده٬ دل ز  جادوی رخت افزون شده

جز تو هر یادی به دل مدفون شده٬ عالم از زیباییت مجنون شده

بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش٬ طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش

در سرم جز عشق او سودا نبود٬ بهر کس جز او در این دل جا نبود

دیده جز بر روی او بینا نبود٬ همچو عشق من هیچ گل زیبا نبود

خوبی او شهره آفاق بود٬ در نجابت در نکویی طاق بود

روزگار.....

روزگار اما وفا با ما نداشت٬ طاقت خوشبختی ما را نداشت

پیش پای عشق ما سنگی گذاشت٬ بی گمان از مرگ ما پروا نداشت

آخر این قصَه هجران بود و بس٬ حسرت و رنج فراوان بود و بس

 بخت بد بین وصل او قسمت نشد٬ این گدا مشمول آن رحمت نشد٬ آن طلا حاصل به این قیمت نشد

 
زره زره اب گشتم

کم شدم.....

اخر آتش زد دل دیوانه را ......

اخر اتش زد دل دیوانه را

سوخت بی پروا پر پروانه را

عشق من .....

نوشته شده در ٢٠ آبان ۱۳٩٠ساعت ۳:٠٤ ‎ب.ظ توسط بربادرفته نظرات () |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ

جدیدترین قالبهای بلاگفا


جدیدترین کدهای موزیک برای وبلاگ

">

design : imjava